![]() |
![]() |
|
| دوستی و محبت را از دل بپرسید چرا که دل ها گواهانی رشوه ناپذیرند امام علی(ع) |
|
بعد از مدت ها اومدم تا دوباره بنویسم ، بنویسم تا کمی سبک بشم تا آروم بشم . گرچه تو همه ی این حرفارو می دونی ولی بازم می نویسم تا فراموش شده هارو به یاد بیاریم ... بزار از از اول اول بنویسم ، بنویسم که چی شد که حالا من به ته ته ته خط رسیدم ، بنویسم که چی شد که حالا تنها آرزوم شده مردنم !!! من عاشق شدم ! توی دنیایی که عاشق شدن واسه دخترا گناه بزرگیه ، توی جامعه ایی که اگه کسی رو دوست داشته باشی مسخره میشی ، پیش آدمایی که اگه بدونن یکیو با تمام وجودت می خوای بهت انگ می چسبونن که حتما یه چیزیش هست که داره خودشو می چسبونه به طرف و .... آره من تو همچین دنیایی عاشق شدم ! نه عاشق پولش شدم نه عاشق موقعیتش ، من عاشق حرفاش شدم . حرفایی میزد که من تو تمام عمرم بهشون اعتقاد داشتم ... عاشق کسی شدم که می گفت مرده ! می گفت یه عالمه غیرت داره ! می گفت جونشو مامانش ! می گفت روی تک تک آبجیاش تعصب داره ! می گفت تا حالا دل هیشکیو نشکونده چون مامانش گفته این کارو نکنه ! می گفت دلش خیلی کوچیکه و مهربونه اونقدر دلش نازکه که با شنیدن مرثیه ی امام حسین و زینب دیگه نمی تونه جلوی اشکاشو بگیره .می گفت با پسرای امروزی که یه دل دارن که به اندازه ی تمام پارکینگای دنیا جا دارن فرق داره ! .... اون می گفت و من بدون اینکه دیده باشمش عاشقش شدم !!!! اونقدر ساده بودم که تمام حرفاشو باور کردم . اونقدر ساده بودم که خیال می کردم همون جور که اون عشق اولمه منم تنها آدم تو زندگیشم . اونقدر از مردونگیش گفت که خیال کردم که اگه بغلم کنه دیگه تنهام نمی ذاره ................. اما حالا جرمم شده همین سادگیم ! تو تمام این سه سالی که مثلا با هم بودیم فهمیدم که یه عالمه رفیق داشته و داره و خواهد داشت . هر بار که می فهمیدم دوستاش کیان از خودم می پرسیدم چرا ؟ چرا دنبال آدمای جدیده ؟ چرا ؟ اما این چیزا مهم نیست . اون چیزی که داره دیوونم میکنه داره تمام وجودمو می خوره چشامو بارونی می کنه حرف تازشه . می گه بایکی پنج ساله که رفیقه . میگه اون موقع که با تو آشنا شدم با اون قهر کرده بودم که بعد از یه مدت آشتی کردم . میگه اون عشقمه . میگه دوسش داره .... اون لحظه که عکساشو نشونم داد دلم می خواست همون موقع قلبم از حرکت وایسه . دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم . دلم می خواست ....... خدایا گناه من چی بوده که حالا داری اینجوری عذابم میدی ؟ دل کی رو شیکوندم که دارن اینجوری دلمو آتیش میزنن ؟ من که سرم به کار خودم بود، من که دلم پیش خودم بود، من که ادعایی نداشتم که اینجوری تنهام گذاشتی !آره تنهام گذاشتی !!!! مگه من چقدر ظرفیت دارم که دل کوچیکم باید این همه غم و زخم زبونو خورد شدنو تحمل کنه ؟ مگه من از این دنیا چی خواستم که داره لهم می کنه ؟ تو چشمای من زل زد و گفت اونو دوست داره ! به اشکای من خیره شد و گفت اشک تمساح نریز !!! اونقدر راحت از ترک کردنم حرف می زد که دلم می خواست سرش داد بزنم بگم لعنتی منم آدمم ! منم سه سال با هر سازت رقصیدم ! منم سه سال با اینکه می دونستم یه عالمه رفیق داری اما دم نزدم چون دوست داشتم چون بدون تو نمی تونم ! از اینکه همیشه نفر دوم باشم خسته شدم . مگه من ازت چی می خواستم ؟ هیچ وقت من و تو تنها نبودیم همیشه یه نفر دیگه هم بود . یه روز دختر خالت یه روز فاطمه یه روز مهدیه یه روز دختر دایت یه روز نیلوفر یه روز ..... حالا هم که الهام ! کاش همون روزا که آشتی کرده بودی باهاش می گفتی یه عشق داری . کاش به سادگیم رحم می کردی . به دل کوچیکم رحم می کردی . کاش بهم رحم می کردی ...... نمی دونم شاید از اون اول فقط من بودم که بهت دل دادم . من بودم که عاشق شدم . و تو منو عین اونای دیگه میدیدی . فقط یه دختر !!!! کاش همه ی اینا فقط یه کابوس باشه . کاش تمومشون فقط یه خواب بد باشه . من حسود نیستم ! اگه با دختر خالت ازدواج می کردی واسم مهم نبود اما اینکه با یه دوست ازدواج کنی داغونم می کنه . همش از خودم می پرسم من از اون چی کم دارم ؟ اون از من چی بیشتر داره ؟ به اون میگی خوب ، پاک ، نجیب ، اما من چی ؟ از نظر تو من چیم ؟ فقط یه کنه ؟ یه عذاب ؟ یه .......؟؟؟ کاش میشد به عقب برگشت . کاش میشد ....... کاش بمیرم .......
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:58 توسط رایحه |
|
|
تمام تلاشم واسه نوشتن بی فایدس ... حال آدمی رو دارم که داره روح از تنش جدا میشه . دیگه واسم هیچی مهم نیست . شدم یه آدم به ظاهر زنده که فقط داره نفس میکشه . دیگه هیچی نمی خوام ......... وقتی تورو رو که اینقدر دوست دارم دوسم نداری دیگه چی بخوام ؟ تمام تلاشمو دارم میکنم واسه صبور بودن واسه فرو بردن بغضم که اشکام نریزه اما انگاری بی فایدس ........ با تمام وجود خواستمت اما .......... احساس میکنم این روزا تمام تلاشتو میکنی واسه نابود کردنم حس میکنم دست به دعا برداشتی که ناپدید بشم نمی دونم .............. وقتی به حرفات فکر میکنم دیوونه میشم دلم می خواد می تونستم تمام این احساس لعنتیو با فریاد از بین ببرم . من فقط یه بار عاشق شدم !!! این حق من نیست !!! یعنی فرقی بین منو دخترایی که هر لحظه عاشق میشن نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شایدم عشق دروغه !!!!!!!!!!! اصلا عشق چیست ؟ عاشق کجاست ؟ معشوق کیست ؟ از خودم بدم میاد چرا باید یکیو اینقدر دوست داشته باشم وقتی می دونم اون ......... چرا باید هر لحظه بهش فکر کنم وقتی اون ............ واقعا چرا دوسم نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا واسش اینقدر بی ارزشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باور نمیکنه عاشقشم ؟؟؟؟؟؟ چرا نمی فهمه بدون حضورش میمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا آزارم میده ؟ مگه گناهم چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
هشتم آبان 1387ساعت 9:52 توسط رایحه |
|
|
این روزا همش آرزوی مرگ می کنم .... اگه هادی من بره ........... من چیکار کنم ؟ به کی پناه ببرم ؟؟؟ تو بغل کی گریه کنم ؟؟؟ خدایا چی ازت کم میشد کمکم می کردی؟؟؟ مگه این همه سال من ازت چی خواسته بودم ؟؟؟ واست سخت بود ؟؟؟ نمی تونستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه تو خدا نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط هادی خودمو خواستم !!! این همه سال هرچی گفتی انجام دادم گناه نکردم به کسی دل ندادم اما حالا که دل دادم باهام اینجوری می کنی ؟؟؟ این همه آدم که به آرزوشون می رسن پس چرا من فقط باید ............. اصلا صدای منو می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هادی خودمو می خوام !!!!!!!!!!!! می شنوی خدایا ... کمکم نکنی دیگه صدات نمی کنم !!! دیگه منم فراموشت می کنم ............. همین
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:27 توسط رایحه |
|
|
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حال ما دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفعل می زنم
حافظ دیوانه حالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بودآنچه می پنداشتیم
............
بی معرفتی خوب نیست هادی !!!
خوب نیست .......
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:59 توسط رایحه |
|
|
۱۶ تیر سال روز اولین دیدارمون بود. می خواستم اینجا تمام خاطره ی اون روزو بنویسم . می خواستم همون جور که تو وجودم ثبت شده این جا هم ثبت بشه . می خواستم از استرس اون روزم بنویسم . بگم که چقدر می ترسیدم از اینکه تو منو که دیدی بگی بهم برو . بنویسم وقتی که دیدم چی گفتی .... اما پشیمون شدم .... نمی دونم شاید این همه تعلل کردم که تو هم نشون بدی واسه تو هم عزیزه اون روز. شاید دلم می خواست تو هم کاری کنی . تو هم بگی آره یادمه اون روز. بگی یادمه ساعت ۱۱ قرار داشتیم . بگی یادمه وقتی دیدمت شکه شدم. بگی یادمه گفتم بهت خانمی خیلی هم خانمی. بگی یادمه موقع رفتن بهت گفتم خوشحال میشم تماس بگیری ... بگی ............ اما تو نگفتی !!! آره می خواستم بنویسم اما دیگه نمی نویسم . به خاطر دیروز ناراحتم. دیروز که گوشیت در دسترس نبود. هادی ............ من دیگه تحمل نا مهربونیاتو ندارم . من دیگه نمی تونم تحمل کنم. من خستم . وقتی اون روزارو به یاد میارمو در کنارش این روزای عذاب آورو فقط می تونم بگم چرا؟؟؟؟ چرا باید سهم من ار عشق فقط حسرت باشه ؟ چرا سهم من از دوست داشتن باید خاطره باشه ؟ این همه آدم .چرا من ؟؟؟ من تمام زندگیم پر بوده از عشق و دوست داشتن. من خودم ثمره ی یه عشقم !!! پس چرا سهمی از عشق ندارم ؟ من که پا به پای لیلی و مجنون و فرهادو شیرین بودم. پا به پای فرهاد کوه کندمو همپای شیرین اشک ریختم ... من که تمام وجودم با عشق بزرگ شده چرا سهمی ازش ندارم ؟؟؟ من تو این دنیا فقط یه دل داشتم که حالا یه ساله اونم ندارم . هادی ..... میدونی وقتی دیروز گوشیت جواب نداد چه حالی شدم ؟؟؟ به خدا نمی دونی چه حالی شدم ! دیروز به اندازه ی تمام عمرم اشک ریختمو فقط گفتم خدایا چرا؟؟؟ آره فقط اشک ریختمو اشک ریختمو اشک ریختم ... دلم می خواست انقدر اشک بریزم تا تموم بشم . خیلی احساس بدیه که خیال کنی عشقت ................... هادی ............ این حق من نیست !!! این کارا جواب من نیست !!! حق من نیست .... هادی ........... سهم من فقط اشک نمی خوام باشه !!! نمی خوام سهم من فقط مرور خاطره باشه !!! نمی خوام نمی خوام نمی خوام ............ نمی خوام !!!!! بعضی شبا که تا صبح تو خوابی من بیدارمو به این فکر می کنم که آخرش چی میشه ؟؟؟ آیا آخر قصه ی من و تو هم میشه مثل این داستانای خوب یا بد ؟ آخرش چه جوری تموم میشه ؟؟؟ منم میشم یه داستان عبرت آموز ؟؟؟ بعضی وقتا می ترسم از اینکه تو باهام بازی کرده باشی ... بهم بگو که اینا همش خیاله هادی . بگو که تو واقعا دوسم داری . بگو هادی ..... بگو که چشمات بهم دروغ نمی گن . بگو هادی بگو .... این بارو سکوت نکن بگو ........
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم تیر 1387ساعت 11:46 توسط رایحه |
|
|
ازم خواستی باهات تماس بگیرم ...
هیچ وقت اون روزو از یاد نمی برم !!! قرار شد پنج شنبه که از امتحان بر می گردم باهات تماس بگیرم . اما من اونقدر شیفته ی شنیدن صدات بودم ... اونقدر دلم می خواست صدای کسیو که ندیده اینقدر وابستش بودم بشنوم که طاقت نیاوردم یه روز قبل از پنج شنبه از خونه زدم بیرون ... اول شماره ی شرکتتو گرفتم . با هر بوقی که می خورد قلبم داشت از دهنم میزد بیرون . وقتی اونقدر بوق خورد که قطع شد دلم می خواست زار بزنم ... دلم می خواست همون جا بشینمو گریه کنم. آخه سخته ! به خدا سخته وقتی بعد این همه انتظار ... اما من اونقدر مصمم بودم که به گوشیت زنگ زدم. وقتی گفتی : بله ؟؟؟ قدرت تکلم نداشتم ... نمی دونستم چی باید بگم ... باز که پرسیدی : بفرمائید ؟؟؟ با هزار جون کندن شروع کردم به حرف زدن . نمی دونم چند دقیقه باهات صحبت کردم ! باور کن اصلا نمی فهمیدم چی دارم می گم ! فقط حس می کردم دارم تو صدات غرق میشم ... حس می کردم واسم آشنایی ... حس می کردم با صدای خندت دیگه هیچی واسم اهمیت نداره ... حس می کردم ...... اونقدر گرم صحبت شدیم که گذشت زمانو فراموش کردم . وقتی می خواستم که نه ! مجبور شدم مکالمه رو قطع کنم تا برسم خونه صداتو میشنیدم . تا صبح خوابم نبرد . سر جلسه ی امتحانم حواسم سرجاش نبود . فقط می خواستم امتحان بدم و بیام با تو حرف بزنم . . . . . . . . . امیدوارم تو هم مثل من اون لحظه هارو هنوز به یاد داشته باشی . آرزو می کنم تو هم دوسم داشته باشی . چون که من خیلی دوست دارم .... |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط رایحه |
|
|
انگار همین دیروز بود .... نزدیکای پایان ترم بود و من کم و بیش مشغول خوندن درسام بودم . یکی از همین روزا که داشتم گسسته می خوندمو از دست فرمولاش اشگام سرازیر شده بود کلافه شدم و کتابو بستمو اومدم سراغ کامپیوتر ... اول یکم موسیقی گوش دادمو بعدشم یهو هوس کردم برم نت ... آره رفتم تو دنیای شلوغش تا یکم از این دنیای واقعیه عذاب آور فرار کرده باشم . یکم تو سایتا چرخ زدمو بعدشم رفتم سراغ آیدیم . تا باز بشه چند دقیقه ایی طول کشید ولی وقتی باز شد دیدم یه آدم نا آشنا واسم پیام گذاشته و می خوا آیدیه منو ... منم در خواستشو رد کردم !!! از فردای اون روز کارم شده بود فقط رد کردن درخواستش ... تااینکه یه روز که دیگه خیلی خسته شدم از این کار تکراری و یکنواخت رد کردن در خواستش واسش پیام گذاشتم : تو خجالت نمی کشی دختر مردمو اذیت می کنی؟؟؟؟ پیش خودم گفتم باید همون روز اول همین جوری می گفتم تا بره. اما اون نرفت ... آره اون نرفتو عوض رفتن موند تا به من ثابت بشه اونقدرا هم جذبه ندارم. کم کم شروع کردیم به هم صحبت شدن ... اونقدر حرفاش آرامش بهم میداد که اصلا باورکردنی نبود. داشتم کم کم به بودنش به حرفاش به تیکه هاش عادت می کردم که یه بار دعوامون شد . دعوا که نه!بحثمون شد بین صحبت یهو گفت اصلا میرم!!! انگار دنیا رو سرم خراب شد انقدر حالم بد شد که ... یادم نمی ره اون روزو .... مهمون داشتیم اما من حتی نمی تونستم خودمو کنترل کنم . همین جور اشک می ریختم بدون اونکه حتی دلیل این همه ناراحتیو بدونم . ما فقط پشت نت حرف می زدیم ... نه همو دیده بودیم ... نه حتی صدای همو شنیده بودیم ... اما کم کم اون داشت جزئی از زندگیم می شد بدون اینکه حتی من متوجه بشم. هادی ... وقتی واسم حرف می زد وقتی جوری برخورد می کرد که حس کنم داداشمه وقتی ساعت ها از علایقش می گفت و من گوش می دادم وقتی .... ............... آرووم بودم . حس می کردم تو این دنیای به این بزرگی حالا یکی هست که من دارم به خاطرش نفس می کشم .هر شبو به این امید دارم صبح می کنم که با اون حرف بزنم. روزا همین جوری سپری می شد تا اینکه ازم خواست باهاش تماس بگیرم... . . . . . . . !!!
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 توسط رایحه |
|
|
در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت این انسان های سخت هستند که می مانند ... این آخرین جمله ایه که تو در جواب چشمای پر از ترس من گفتی ... آره ترس ! ترس از تنهایی ... وقتی اون روز بهم گفتی که تا آخر امتحانا از هم دور باشیم تمام وجودم پر از ترس شد. این ترس لعنتی که فقط وقتی تو نیستی میاد ... حالا که قراره این همه روز ازت بی خبر باشم ترجیح می دم بشینمو تمام خاطرات مشترکمونو همین جا بنویسم. شاید این جوری گذشت زمان واسم سریع تر باشه.... امیدوارم وقتی خوندیشون تو هم مثل من تمام وجودت لبریز از عشق بشه. بیشتر از روزهای پیش دوستت دارم ....
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط رایحه |
|
|
همیشه نوشتن واسم آسون بوده اما حالا که دارم واسه تو می نویسم نمی دونم چرا اینقدر سخت شده واسم... اینکه تو یه روزی اینارو می خونی دلمو یه جوری می کنه... حس می کنم حرفام تکراری شده گرچه معتقدم هیچ وقت گردوغبار کهنگی نمی تونه عشقو کهنه کنه!!! هر چی تکراری بشه عشق من تکراری و کهنه نمیشه!!! هیچ وقت ترکم نکن...
|
|
+ نوشته شده در
هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:16 توسط رایحه |
|
|
کاش می شد من جدا از ما نبود کاش می شد هیچ کس تنها نبود کاش می شد دشت دل خالی نبود عشق ها کمرنگ و پوشالی نبود ...
|
|
+ نوشته شده در
هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:2 توسط رایحه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یادت دلتنگم می کنه اسمت دیوونم می کنه صدات عاشق ترم می کنه نگات وابسته ترم می کنه می دونی چی داغونم می کنه ؟؟؟ ندیدنت ....... |
| نوشته های پیشین |
|
88/09/01 - 88/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/02/01 - 87/02/31 |
|
RSS
|